قالب بهار

دوشنبه 19 بهمن 1388 در 01:35 ب.ظ نظرات:

{تصویر}
سلامی به گرمای تابستان!
حالا چرا تابستان؟ الان كه زمستونه!
عرض می كنم خدمدتون....
در راستای تحولی عظیم مبنی بر روحیات خودم! و تكراری شدن قالب قیلی  تصمیم گرفتم كلا فضای وبم رو عوض كنم... به همین خاطر مشغول به طراحی قالبی جدید شدم كه دست آخر پس از مدت دو روز تفكر و طراحی بنده (اینم بگم كه من از یه سایت خارجی كه به قیمت گزافی این قالب وردپرس رو می خواست بفروشه الهام گرفتم) و با خلاقیت خودم اینی شد كه می بینید و من بسیار از نتیجه ی كار راضی و خرسندم. خوب باید اعتراف كنم كه قالب قبلی حاصل تلاش 2 ساعته ی من بود و زیاد تفكری راجع بهش نداشتم و از طرح های آماده استفاده كرده بودم اما خوب تو این دیگه تصمیم گرفتم یكم هم كه شده به ریزه كاری ها اهمیت بدم و باسلیقه كار كنم... البته خوب و بدش پای شما كه بگید كجای كارم اشكال داره اما من كه خیلی خوشم اومد و چون داریم به عید هم نزدیك میشیم رنگ سبز بهترین رنگی بود كه میتونست برازنده ی قالب من باشه. و اینكه تو این قالب دست به نو آوری هایی زدم و قسمت هایی از جمله "گوش واره(دارای سخنان قصار) - بنر بنده(یعنی لوگوی من) - اغذیه فروشی(كه شامل خوراك های اینترنتی هستش) - لودینگ(همون عكس بالا كه تا زمان بارگذاری كامل شما رو دعوت به صبر می كنه!) و قسمت های مختلف دیگه كه در دست ساخت هستند رو ایجاد كردم... :)
جالبه بدونید با نمایش این قالب، سه تا سفارش قالب گرفتم! و حتی یكی گیر داده بود كه همین قالب رو از من بخره اما محال ممكن بود كه قبول می كردم. چون به عشق خودم و خودتون اینو ساختم...
به قول بعضی ها: آی لاپ و لوپ (مترجم: I Love U)
پ.ن: دیگه نمیگم تو نظرسنجی شركت كنیدا! خودتون دست به كار شید.
بعدا نوشت: با توجه به اینكه من از مرورگر موزیلا فایرفكس استفاده می كنم؛ نمی دونم قالب توی اینترنت اكسپلورر چطوری بالا میاد! خواهشا اگه ایرادی داشت بهم بگید. ممنون/

داستان عاشقی

چهارشنبه 14 بهمن 1388 در 02:12 ب.ظ نظرات:

{تصویر}روزی كه تو را دیدم، بیخود ز جهان بودم
آن قامت رعنا را، گویی كه پرستیدم
گیسوی پریشانت، چنگی به دلم میزد
چشمان سیاه تو، با دل كه چه ها می كرد
از سرخی آن لبها، آتش ز لبم برخواست
گویی كه شراب ناب، از جام لبت می خواست
صبرم كه به سر آمد، دل فكر خطر آورد
با عقل چنان جنگید، گویی كه سوار آمد
عقل از سر راه دل، خود را به كنار آورد
گفتا كه مشو رسوا، این دل به خطا آمد
دل گفت كه عاشق باش، این عشق صفا دارد
در كاخ دلت اینك، او جا و مكان دارد
من ساده و بی افكار، دنبال دلم رفتم
دنبال دلم رفتم، آخر به تو دل بستم
بی تاب و پریشان حال، سوی تو نظر كردم
عقلی كه نماند در من، دل گفت و خطر كردم
گفتم به تو ای مه روی، دل داده و نالانم
رفته است ز دست من، این گونه دل و جانم
آخر چه بگویم من، كردی تو پریشانم
بر ما نظری انداز، مگذار پشیمانم
من عاشقم و مستم، بر خال تو دل بستم
یا ناز تو می گیرم، یا كوی تو میمیرم
گفتی به من خسته، آتش زده ای بر خود
در دام دل افتادی، عاشق شده ای بیخود!
از عشق مگو با من، من خسته ی این عشقم
عمریست اسیر یار، دلبسته ی او هستم
گفتم كه مشو حیران، من هستم و پا بسته ام
آنگونه كه تو خواستی، دل دادم و دل بستم
شب های درازم را، با تو به سحر بردم
از بستر اندامم، از داغ تن و جانم
از سرخی این لبها، از سینه ی عریانم....
" از چرندیات خودم | بهمن 88 "
پ.ن: ادامه دارد... شایدم نداشت!
بعدا نوشت: به زودی شاهد تحولی عظیم در وب من خواهید بود...

آره خوب من، بریده ام

جمعه 9 بهمن 1388 در 06:27 ب.ظ نظرات:

{تصویر}
خاطرات دنیای دردن
                           زخم دل ها تازه كردن
اونا كه درد دلامو
                           خوندن و هی گریه كردن
با بدیهاشون دلم رو
                           كشتن و صد تكه كردن
من اگه غم می نویسم
                           غصه كم كم می نویسم
از دلم بد می نویسم
                           یا كه دل سرد می نویسم
واسه اینه كه عزیزم
                           عشقمو به پات بریزم
می نویسم تا یه روزی
                           تو بخونی چی كشیدم
سرتو بالا بگیری
                           بگی عاشق سر بریدم
آره خوب من، بریده ام
                           فكر نكن كه كم كشیدم
غم زندونه زمونه
                           واسه تو به جون خریدم
از زبون آدما، من
                           اسم دیوونه شنیدم
چه كنم دیگه تمومه
                           سفر دنیا حرومه
واسه من كه دیگه خسته ام
                           درد دل یه ناتمومه
راهی نیست نرفته باشم
                           اشكی نیست نریخته باشم
چشمه ی چشام كه خشكید
                           بهتره كه من نباشم...
"از چرندیات خودم | بهمن 88"

پ.ن: بلاخره امتحانات ترم، دیروز تموم شد ما یه نفس راحت كشیدیم... واسه جواباش دعا كنید!
پ.ن: سرما خوردم شدید! هرچی سینوس و كسینوسه در من چركیده و ریخته به هم!

یادم تو را فراموش...

شنبه 3 بهمن 1388 در 01:21 ق.ظ نظرات:

{تصویر}
اون شب بارونی دستات توی دستام بود و سرت روی شونه ام...
دلت مثل خیلی وقت ها گرفته بود... چیزی توی دلم آشوب راه انداخته بود... خواستم چیزی بگم كه... متوجه اشكای روی صورتت شدم... آره... تو باز داشتی برام گریه می كردی... بی هیچ دلیلی... فقط دلت گرفته بود... درست مثل همه دخترا كه تا به سنی میرسن بی اختیار احساس غریبی تو وجودشون نعره میزنه و گریه میشه همدم تنهایی هاشون یا عاشقی هاشون!... نمیدونم چرا؟ اما هر چه كه هست برای این حس غریب احترام خاصی قائلم...
تو اشك میریختی و دستان من نوازشگر احساس زیبای درونت بود...
خواستم دلداری بدم، بهونه ای پیدا نكردم... میدونستم اگه بگم گریه نكن، جای اخم هات پیشونی قشنگت رو چروك می كنه... واسه همین دل به دریا زدم و به آغوش كشیدمت... میدونستم منتظر اشاره ای... خواستی چیزی بگی... انگشتم رو بر لبانت كشیدم به نشانه ی سكوت... محكم بغلم كردی و سرت رو روی سینه ام گذاشتی... اوج هق هق هاتو توی قلبم فریاد كردی... انگار كه خیلی وقته منتظر این لحظه ای... تو آروم شدی... اما................
از اون روز خیلی میگذره... اما هنوز رد اشكات روی سینه ام، قلبم رو میسوزونه...

امروز، اولین امتحان

شنبه 26 دی 1388 در 01:50 ب.ظ نظرات:

دیشب كه تا ساعت 2-3 بیدار بودم و داشتم درس می خوندم كه امتحان امروز رو خوب بدم... (البته به خاطر این بود كه ساعت 12 تازه نشستم سر كتاب!) واسه همین بعدشم هر كاری كردم نتونستم بخوابم... تا ساعت 5.30 بیدار بودم و تا اومدم یكم چشمام رو بذارم رو هم دیدم موبایلم داره زنگ میزنه كه ساعت 6 شده! بعد از صرف صبحانه راهی خیابون شدم به مقصد دانشكده... بارون میومد شدید! البته قطع و وصل میشد... فكر كنم خدا هم تو سال اصلاح الگوی مصرف دیگه در مصرف بارون هم صرفه جویی میكنه! به هر حال بازم زمین خیس خیس بود و همین نوید یه روز قشنگ رو میداد... از مترو كه میخواستم برم تا دانشكده تصمیم گرفتم تو اون هوا پیاده برم و دیگه تاكسی نگرفتم... توی راه كه میرفتم دوباره چشمم خورد به تابلوی خوش آمد گویی پارك سر خیابون دانشكده كه خیلی گاف ضایعی دادن توش و هر بار كلی میخندم:
{تصویر}
خدا خیرش بده اون با سوادی كه اینو نوشته... گه گداری باعث خنده ی ما میشه! شایدم اصلا درست باشه!!! شاید من بی سوادم كه فكر می كنم اشتباهه!!!
توی راه یه چاله بزرگی بود كه توش پر آب بود و همه از یه ذره راه كنارش میرفتن كه نسبتا آب كمتری داشت... نمیدونم چرا این تصمیم رو گرفتم اما مثكه تو اون هوا جو منو گرفته بود! اومدم كه از رو چاله بپرم پام رفت تو آب و خلاصه خیس خالی شدم! خدارو شكر شلوارم شمعی بود و همه آبا از روش ریختن وگرنه تو اونجا كی با شلوار خیس میرفت دانشكده! خلاصه كه امتحان اول رو عالی دادم... همه وقتی میومدن بیرون لب و لوچه ها آویزون بود كه چقدر سخت بود امتحان... من با اینكه برام آسون بود و خوب دادم اما واسه اینكه نا امیدشون نكنم می گفتم: واقعا خیلی سخت بود! انشاالله زنش كچلی بگیره هر وقت رفت خونه ضد حال بخوره!!!

پ.ن: واسه بقیه امتحانا دعام كنید.
پ.ن: داداش گلم، میثم دیروز تولدش بود. یه عالمه می خواستم بهش تبریك بگم اما بازم یادم رفت!!!‌ با اینكه بهمون كیك نداده و ما هم براش كادو نگرفتیم اما از اینجا بهش بازم تبریك می گم.
ب.ن: نبـــــــــــــــــــــــــودی...
 همه احوال دیشب حال من بود / كه مستی با من و دنیا، ستم بود
شب من در نبود تو به سر شد / دلم از بار غصه ات سرنگون شد
تو دیشب در كنار من نبودی / به چشمانم همه عالم خزون شد
بهت گفتم چقدر مغرورم ای دوست! / همون مغرور چشاش كاسه ی خون شد...
"از چرندیات خودم | دی 88"

آواتار

سعید هستم.
متولد 1369 در تهران.
دانشجوی رشته نرم افزار كامپیوتر.
خوشحالم اینجایی و خوشحال میشم دوستانی مثل شما كه دل هایی دریایی دارید پیدا كنم... در پناه حق/
------------------------------------------
پروردگار محترم؛ نظر به بررسی‌های به عمل آمده توسط اینجانب، علیرغم بهره‌مندی از تمام نعمات و الطاف حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی؛ با توجه به اینكه حقیر به هیچ جایی نرسیده و موجبات شرمساریِ نسل بشریت را فراهم آورده‌ام، لذا خواهشمندم پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرینش، مورخ 1/1/1، منعقده فی‌مابین ابر جد اینجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالی؛ استعفای این حقیر را از مقام «انسانیت» بپذیرید. بدیهی است من بعد از این هیچ ‌گونه مسوولیتی را درخصوص رفتارهای خویش قبول نمیکنم.

منوی اصلی

نظرسنجی

» كدوم قالب رو می پسندی؟

موضوعات مطالب

مچاله شده ها

عزیزترین هامون

سابقه كار

گوش واره

عبور و مرور

تاریخ امروز:

بازدید امروز:

بازدید دیروز:

بازدید این ماه:‌

کل بازدیدها:

10 صفحه سیاه كردم

1 2 3 4 5 6 7 ...

بنر بنده!


كد بالا رو كپی كنید و در قسمت اسكریپت های تنظیمات وبلاگتون پیست كنید. البته اگه دوست داشتید!

اغذیه فروشی!

چیز میز...

شاید این جمعه بیاید؛ شاید... اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِیِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی كُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً ... آمین. سوتی های خنده دار